....و اين بدبختی نيست که هيچ ندارم حالا؟؟ هيچی نمونده از هيچی از صبح لابلای جزوه ها گشتم لابلای تمام اون رسانه ها و حقيقت های ساختگی و تمرين های گرامر نظريه های برجسته ،اقناع مخاطب، تبليغات جامعه شناسی کوفت ها و زهرمار ها روزنامه نگاری مدرن و هزار جور ادا و مسخره بازی ديگه چه مرگم شده باز؟ چرا راضی نيستم؟ نه راضی کدوم کوفتيه چرا واقعا از ته دلم به قهقهه نمی خندم؟ درد بی درديه خرده بورژوازيه خواروبار فروش های شکم گنده انگليسی پدر فلان گرفتتم؟؟ راست ميگن درد بی دردی علاج اش آتش است....خسته ام چرا دروغ بگم دور خودم می چرخم و آرزو می کنم کاش چيزی در من قد بکشه يه آرزو  ،يه خواسته محکم يه چيز دست يازيدنی و من احمق مدام انتظار می کشم هنوز انتظار ميکشم عين يه يابوی احمق ...و ناگفته نماند لابلای جزوه ها امروز سنت آگوستين می خاندم اعتراف های استاد را....حالم را بهم زد منتها نميدونم چرا رغبتم هم همان قدر زياد ميشد الدنگ احمق تا ميتوانست مجيز پروردگاری را ميگفت که باعث شده هيچ لذتی از هيچ سوراخ سنبه ای در جهان نبرد تا مبادا لذت لذت بردن از آفريدگار ش يک وقت کم شود!!!!....همان طور که استغاثه های بعضا دل بهم زن اش را ميخاندم حسودی هم ميکردم عجب حبل المتينی ساخته اين مرد.....دوست اش دارم اصلا دروغ گفتم سروته اش چرند بود.... من اين قديس بزرگوار را دوست دارم و مطمئنا خجالت ميکشم از اينکه الدنگ خطاب اش کردم خودش خوب ميداند سه روز بی وقفه دستم گرفته ام و کلمات اش را تکرار ميکنم......گيرم که نميفهمم ،اصلا اينجا نيستم....از صبح دقيقا ۲۳ليوان چای و ۵ تا هم قهوه خوردم کاملا منگ ام ، دلم يه کسی رو ميخاد  از اونا که هيچ وقت نمييان به همين سادگی آدم مطمئنه که هيچ وقت نمييان و بازم انتظار ميکشه و حاليش نيست نسل اين حرف و حديث ها سر اومده...من گه ترين مزخرف ترين بی شعورترين نفهم ترين گوساله ترين خل ترين و ....چه ميدونم همين هام ...از دست خودم خسته شدم به سرحد جنون خسته شدم کاش يه کسی بود که مطمئن بودم ميتونم و دوست دارم سرش داد بزنم اونقدر داد بزنم که اقلا برای يه مدت محدود دلم خوش باشه به اشک ريختن های خاليه شبهام....خوبه اينجا ميتونم فارغ از هر چه غر بزنم بلاگ واسه من نه يه نوع جديد ارتباط نه يه رسانه محدود نه يه اتفاق نه يه دفترچه خاطرات نه هيچ کوفت ديگه ای ....واسه غر زدن هام خوبه ....ميدونم صبح که بيدار شم ،سراغ جزوه هام خواهم رفت به تک تک ليوان های پر فکر خواهم کرد و انتظارم را هم پرت ميکنم گوشه ای که جوراب های نشسته ام را پرت ميکنم ...جهنم بهش فکر نميکنم ديگه ......از دوست به يادگار دردی دارم....قبلا ها درگير اون درده ميشدم دلم از اون دردها ميخاست از اونا که ميياد و نميره همه جا باهاته از اونا که هل ات ميده باسر تو همه سرزمين هايی که به هيچ کس و ناکسی  تعلق نداره...ولی حالا اوضاع خيلی بده ميدونين مساله اينه که اون دوست ....که يارو ميگه بقيه قضيه رو جور ميکنه و من کسی رو ندارم که فکر کنم دردی ميتونه يادگار بهم بده احمقانه است بين اينهمه آدم دورو ورم هيچکی از اين دردا نميسازه واسم.... چه زمونه گنديه چه آدمهای بيخودی شديم و چه تنهايی دنباله داری .....و چه خوب ياد گرفتم فراموش کنم همه اينها رو و ياد بگيرم چطور می تونم نگران نباشم و به کافی شاپ های محلمون، فيلم های شبونه، خواب بعدظهر ، چای دم کشيده ،کمک های مردمی زلزله بم، امتحانات پايان ترم و انتخاب موضوع پايان نامه ام در آن واحد عشق بورزم.....خوب واسه امشب جيره جفنگياتم تمام شده کمی خلاص شدم و کی هم خواب الود بالاخره....هی نسيم! هی احمق هی يارووو مگه کری؟؟ من همون گون هستم همون که نقش اش اينه که سر راه ات رو بگيره و بگه ..هی ! به کجا چنين شتابان .....آره خودم ام  رفيق....ميخاستم بگم گور تو و سفرهات من همين جا تمرگيدم جام هم خوبه نميخاد وسوسه ام کنی به همه اونايی که اينجا تو اين بيابون مزخرف نيستن سلام برسونم....هوس سفر هم ندارم مطمئن باش...

  
نویسنده : anima t ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ دی ،۱۳۸٢


 

از نوشين احمدی خراسانی متنفرم،از او متنفرم به خاطر اينکه عنوان يک فمينيست را يدک ميکشد از او متنفرم چون نميشود به او رحم کرد  و گذاشت اش کنار که  انگار اصلا  وجود ندارد .فکر می کنی شايد دوست دارد مدام در دافعه خودش غرق لذت شهرت شود که ميشود که از ان صدای پشت تريبون اش معلوم است  از او متنفرم که من را به ياد دختربچه هايی مياندازد که در کودکی مدام ميديدم ،در کوچه بساط خاله بازی شان را پهن ميکردند و گيس ميکشيدند ....پشت سر هم گيسهايی بود که کشيده ميشد و کوچه از جيغ های گاه به گاه شان آشفته.....او را همين طور ميبينم  دخترکی کوتاه با کرک های تيره ای بر پشت لب و جيغ کشان که اگر خودش را کنترل ميکرد ميشد تحمل اش کرد ،نديده اش گرفت و گذاشت مثل خيلی ها اين نزديکی برای خودش رجز بخواند که هان! من ام ان نجات دهنده پيشگويی ها ی زنان اندرونی....ولی  حالا نميشود ...زن احمقی است که مدام هم مايل است حماقت اش را به رخ بکشد . آنقدر احمق که نميشد دوستش نداشت اگر هميشه با فمينيست بودن اش دهان اش را به نشانه پايان بنديه سخنان اش نمی بست....از ان زنان خرده بورژوای متوسط که برای داخل شدن به گود اين بار دست به دامن فمينيسم شده اند  .....احمدی خراسانی زن پر مدعايی است اعتراف ميکنم يکی از دلايل نفرت ام همين ادعاهای گنده تر از زمان و مکان اش است ،که بيزارم از انها که فکر ميکنند هنوز هم ميشود پشت تريبون رفت و با جملات تحريک کننده دوقطبی از همان بدبخت و خوشبخت های قرن هجدهمی ساخت...بازی ای  که خراسانی ،کوزت هميشگی آن است و تنارديه ها تمامی مردان سرزمين اش !!که کارو زندگی شان را ول کرده اند تا نگذارند خانم خراسانی به آرزوهايش برسد ....و مسلما ارزوهای نوشين احمدی همان ارزوهای زنان اين سرزمين است! که ديری است همه شان زير چکمه های پدر سالاری له شده اند..... همين است که حالم را بهم ميزند کاش اقلا فمينيست مقبولی بود کمی شعور در آن مشتهای هميشه گره کرده اش که معلوم نيست برای کی و چه داشت تا اينقدر حالم را نميگرفت......همين است جرئت نداری جلوی دوستت در بيايی که من هم ممکن است مدافع حقوق زنان باشم فوری جلويت در ميياد که با سردمداری آن بانوی عزيز که بالای تريبون با هيجان تعريف ميکند به بانک رفته است و انجا بر سر اينکه امضای خود يا شوهر بدبخت اش آنجا باشد هياهو راه انداخته است ؟؟؟که آخ! ببينيد چه ظلمی است! و ميخندی که اين هم به گند کشيده شده است ....وقتی عاجز است يک تجمع کوچک را چه ميدانم برای حمايت همان افسانه نوروزی يا چه ميدانم کبری نامی که مادرشوهرش را از ناچاری کشت به راه بيندازد، از اين کارها که حداقل کارهايی است که ميشد به نام زنان کرد يا چه ميدانم وقتی قرار شد به خاطر حفظ مصالح جامعه زنان به اندازه مردان در دانشگاه ها حضور بيابند اقلا کم به خيابان ميامد عده ای را رديف ميکرد و انجا مشت های گره کرده اش را به رخ ميکشيد نه پشت تريبون يک دانشگاه معتبر فرهيخته تربيت کن ! تهران ...اينها گمانم کوچکترين چيزهايی است که ميشود در يک جنبش اعتراضی متصور شد ، يادم نميايد زنان فمينيست دوره اول تاريخ خودشان را آن پشت در سنگر دانشگاه پنهان کرده باشند و با ابهت کلام بگويند ديو چو بيرون شود فرشته درايد....اگر هم ميخواهد بگويد به درک بگويد ولی اينقدر باد دماغ ديگر بيجاست ،اينها را ميگويم چون يک زنم و اجازه نميدهم او از جانب من هی اينجا و انجا برود و از قبل زنان  نان و شهرتی کسب کند گواينکه زنان اين سرزمين هنوز هم انقدر منفعل اند که به اين چيزها اهميتی نميدهند....درست است برای من اين شوکت و اهن و تلپ مفهومی هيچگاه نداشتهيعنی حوصله بازيهايش را ندارم اعصاب ميخاهد و بازيگری و زيرکی که ندارم يا گيوه گشاديم ميايد داشته باشم  ولی خوشم نميايد اوهم مثل ديگران از عنوان ها و مفاهيم انسانی در راه خودش خرج کند ،شايد چون در نهايت حماقت از زنان فمينيست اين سرزمين انتظار ديگری داشتم....  به چه جرئتی مدام از اين پله و آن پله بالا ميرود که من ام..که من ام....که من ام..کدام من؟؟؟؟ آنها که رجز نميخانند مينشينند و ميگويند لنگ اش کن شريف اند به غايت شريف....اقلا هياهو و داد و سخنرانی کردن را سرلوحه مبارزات شان قرار نميدهند ولی انها که رجز ميخانند و غلطی نميکنند نفرت انگيزند کاش احمدی خراسانی کدبانوی خوبی بود ظرف هارا ميشست آشپزخانه را برق ميانداخت و برای تمام عمر کودکان ای را تربيت ميکرد که هيچوقت به مادر فکر نميکردند اقلا آن موقع ميشد فکر کرد تقصيری ندارد منتها حالا ناقص است و ابتر، ابتر چراکه هيچ دنباله ای نميتواند بعدها ازاو ادامه يابد نه سخنان موثری دارد و نه عملکرد ماندگاری باد است و هيچ......خودش ميخاهد برای اش واقعيتی مجزا از ديگران قائل شويم مشخص اش کنيم و نقشی به او دهيم وگرنه اگر گوشه ای مينشست و کاری ميکرد يا نه، حرصی ميخورد يا نه ،اشکی ميريخت يا نه....مواخذه اش نميکردم ....راستی کتابی دارد با نام زنان زير سايه پدر خوانده ها با آن لنگه کفشی که وسط صفحه اش جا داده که قرار است نشان دهنده زيرکی او در نشان دادن سهم پدرخوانده ها در سرنوشت ما باشد ، سخت ديد زيبا شناسی زنان را زير سوال برده خودتان تصور کنيد لنگه کفش مردانه  سياهی که بيندازند با بی دقتی وسط زمينه ای سبز ..اه تا نبينيد حالتان گرفته نميشود اساسی...

راستی ميتوانيد فکر کنيد من يکی از ان زنان از خود راضی احمقم که نوشين خراسانی در گلويم گير کرده و چون نميتوانستم موفقيت بزرگی و فمينيست گونه بودن اش را تاب بياورم عقده گشايی کرده ام

بهرحال بعدها که حوصله ام باقی بود مفصل درموردش مينويسم کم پيش می ايد حاضر باشم در مورد کسی احساسات به خرج دهم اقلا ايشان از اين بابت موفق بوده اند

  
نویسنده : anima t ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢


 

الان تو روزنامه نشستم و بهترین کاری که میشه انجام داد آپ دیت کردن وبلاگیه که از زمان مرگ اش مدت زیادی نمیگذره…همیشه فکر کردم یکی از بهترین مزیت های روزنامه نگار بودن <البته اگه مزیتی هم داشته باشه> همین جمعه ها سرکار اومدنه مجبور نیستی به خاطر جمعه بودن اش تا لنگ ظهر بخوابی بعد هم حموم و ناخن گرفتن و تکلیف نوشتن و باقی قضایا …میتونی مثل همیشه پاشی دست و رو تو بشوری و بهد از پخش کردن هولکی پودر صورت ات و انگشت کشیدن بر باریکی صورتی رنگ لبها بپری بیرون… من اینجا رو خیلی دوست دارم اونقدر عاقل هستم که کاری به کار کسی نداشته باشم یعنی حقیقت اش اینه که قادر نیستم کاری به کار کسی داشته باشم اینجا پر از دخترهای دم بخت و صاحب بخته….از اونها که میتونن دوساعت متوالی در مورد  سه کیلو و سیصد گرم بودن بچه خواهر شوهرشون حرف بزنن و کم نیارن … <الان باید برم پایین واسه صفحه بستن و از این جور مزخرفات …قبل از رفتن هم باید حسابی آثار وجودی این نوشته ها رو پاک کنم اینا همه فضولن البته دست خودشون هم نیست خاصیت روزنامه نگاری همینه توسعه جنبه های مبتذل وجودت تعریف دیگه همین کلام منه

  
نویسنده : anima t ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ دی ،۱۳۸٢


 

بازم به گور خودم ميخندم...خيلی بيشتر از اينا.....هيچکی نميتونه ناراحتم کنه اصولا بدجور منعطف ام عينهو يه بالرين  چه ميدونم ژيمناستيک کاری بی همتا... الکی اسکاروايلدی نچسبونينش به نارسيسيم ديگه دمده شده بهش ميگفتن  مفهوم املی....نه؟ خب من دليل قانع کننده ی ديگه ای پيدا کردم ميخوام فکر کنم ديگه پا به ماه شدم بايد بشینم تو خونه و مراقب حالم باشم در ضمن ميخوام در همين حين چيزی که مدتهاست ميخوام بنويسم ، بنويسم( من از نوشين احمدی خراسانی متنفرم) تا نزاييدم مينويسمش...... بعدش هم يه دوره استراحت مطلق دکتر بهم ميده در اينجور موارد ميدن نه؟ ....اون موقع هم ميتونم رو تزم کار کنم ميتونه در مورد يه چيز قلنبه سلنبه باشه که هجی کلمات اش نفسم رو ببره و روان ام رو ناسالم کنه... چه ميدونم شبيه تئاتر های پرولتاريا يا بالاآوردن فلسفی زنی پا به ماه که رنج ميبرد از اينکه سرويس آشپزخانه اش دچار تفال نيست ...هی خلاصه که خوشحالم دستم از خودم هنوز خالی نيست ....

خب پس واسه همه اينا ديگه نميتونم اينجا بيام...اه ....اين اعتيادم بد درديه

  
نویسنده : anima t ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٢


 

بازم به گور خودم ميخندم...خيلی بيشتر از اينا.....هيچکی نميتونه ناراحتم کنه اصولا بدجور منعطف ام عينهو يه بالرين بی همتا......

  
نویسنده : anima t ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٢


 

خوب خنده دار ه اين روزها خيلی خوب ميگذرن و من کم و بيش تعادل ام رو تو کوچه پسکوچه های اين شهر حفظ ميکنم< اين روزا زياد خيابون گردی -الواتی خودم- ميکنم و محشره با يه عالمه چای و هات چلکلت زير بارون بی اونکه حتی فکر کنم ممکنه چيزی بهتر از اين بشه ، ببين اصلا نميخوام به هيچ کسی فکر کنم حتی به اونايی که وجود من براشون مهمه !! يا وجود اونا واسه من....فعلا فقط خودم و خودخواهی های له شدم حق دارن زر بزنن...راستی ديگه منم به روز نميکنم! ممکنه اين موضوع به خودی خودش مهم نباشه که نيست منتها از اون جايی که من تصميم گرفتم بقيه عمرم رو تو يه طويله مادرزادی با يه کتابخونه سيار که هفته ای يه بار از اونجا رد ميشه تا کتابهای خونده ام رو بگيره و يه سری ديگه تحويلم بده به سر ببرم.....از همين جا تصميم گرفتم فعلا بلاگ ننويسم واسه شماها هم مثلما بود و نبود من فرق نداره تازه زحمتتون هم کم ميشه يه همسايه کمتر....به درک از اينا بگذرم اصل قضيه اينه تا وقتی (( پايتون)) ننويسه من هم بلگم رو به روز نميکنم!!!! به اين ميگن يه دليل قانع کننده!!!

........

امروز رفتم بام تهران.....صبح با يه دوست خيلی ماه مجيد يه آدم ماهه که معمولا خرم ميکنه ميريم دوچرخه سواری و کوه اگه دست داد وگرنه من اونقدر آدم خودساخته و حسابی نيستم که خودم به عقلم برسه از اين کارا ترتيب بدم خدا عمرو عزت بهت بده مجيد و يه زن خوب که فمينيست نباشه !!!

تو اون برف و بارون خيلی حس غير گهی داشتم همش خوب بود درسته کمی عجيب بود اينقدر همه حواسم خوب کار کنه منتها خوب بود دقيقا خوب.....در ضمن بايد اين ترم .....حوصله نوشتن ندارم ول کنم برم بتمرگم به بقيه خوشی ام برسم الان تو دوران بسط ام تا قبض نشده بهتره همه نيمه تمام هارو تمام کنم.....

  
نویسنده : anima t ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ آذر ،۱۳۸٢


 

سکوت در لایه های ساده زن
آرام به یغما می رود
باید تلقی کرد سبکباری آنهمه سخن های روز هامان را
از ابر و باد و مه که بگذريم
شعری برای سرودن نمی ماند
تو که نباشی / واژه از تخم سر نمی کشد /
جوجه های من ! جوجه های کوچک انتزاعی زن زردی گرفته اند
شعری برای نفس کشيدن نيست
حالا زن کنار خيابان که راه می رود
کلاه کسی به احترام بالا نمی رود
سوال نمی کنم
جمعه های زیادی نه تنها خندیده ام / خاطره ات را کنار دیوار نزدیک چسبانده ام
دو نفر زیاد بود که رفتی لابد
و مادر از مزیت شوهران شناسنامه ای می گوید
تصویر می کنم
دو پا
دو دست
یک نگاه ساده مهربان که از تو برای زن مانده بود
که نیست حالا
همین عکس مرا به غلظت فراموشی دعوت می کند.......و یک عدد شوهر بلند.....
با دو چشم
مرا قورت می دهد می دانم
مادر پیشانی اش با دو شیار عمیق بهم می رسد
که یعنی باید بخندم برویش...
که یعنی پسندیده ام
و تو..... کجا غیبت کردی...اولین بار در حضورم؟؟؟
که من نبودم لابد
که من ندیدم انگار.....



مرد بلند نگاه می کند.....
زن پسندیده می شود؟
در پس پشت تمامی شعرهای زندگی گذشته ام//
لبخند شاعران بزرگ است که تحلیل می برد / صورت امروزم را
آیدا به من نگاه که می کند // گوش های ام هیچ نمی شنوند
مرا بغل می زند
آیدا لبخند آمرزش است... کسی می گفت....
مادر که نگاه می کند

یعنی پسندیده ام مرد را................
و تو..... کجا غیبت کردی...اولین بار در حضورم؟؟؟
که من نبودم لابد
که من ندیدم انگار.....

اين خيلی خيلی قديميه و من تو اين مدت تقريبا خودمو کنار گذاشتم احتمالا و با يه موجود ديگه سر ميکنم چون اصلا نميشناسم خودمو تو اين نوشته های بالا....
راستی تا يادم نرفته اين بالايی ها شعر نيست حتی شعروارگيش رو هم تکذيب ميکنم پس لطفا کسی نيادبگه اقا شعر نو رو به گند کشيديد يا بيچاره شاملو از اون بدتر بدبخت نيما که بايد شماهارو به عنوان دنباله هاش تحمل کنه ..اينا رو نوشتم خيلی وقت پيشا چون حال ميکردم با اون حالم همين

  
نویسنده : anima t ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ آذر ،۱۳۸٢


 

تا ته ته پياز بودم هر لايه ام رو هم که ورداشتن به نحو مضحکی پياز بودم ....پياز پيازه بدبختی اينه که چيز ديگه نميتونه باشه حتی اگه گاهی هوس کنه .....خانوم ويسواوا شيمبورسکا همين رو ميخواستين ببينين؟؟؟

  
نویسنده : anima t ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ آبان ،۱۳۸٢


 

حالا بی رودروايسی وقت رفتن ام رسيده ،فکر ميکنيد غمگينم؟ افسرده ام؟ ناراحتم؟ ديگه جفتک چارکش نميندازم؟ نه نه نه...درسته که همه اينا درستن منتها مهم نيست من يه تصميمی گرفتم که درست  مثل تمام تصميم های اين سالها بايد دم ام رو بندازم رو کولم و برم.....اصلا من واسه خودم يه پا پرين ام فقط خوبی قضيه اينه که بيخود پای مامان ام رو وسط نميکشم اون چرا بايد تاوان لجاجت ها و ديوانگی های جگرگوشه پفيوز گندش رو بده؟ ها؟ بايد بده؟راستی بايد يه پاريکار<ل؟>ی جور کنم بهرحال يه همراه سفر ميخوام نميخوام؟؟؟ آخ خدا شکرت بابت نعمت هايی که در دامنم همين طور ريختی تا از شدت اينهمه محبت تلو تلو خوران رفتم عقب پس کله ام خورد تو ديوار و يه شب سرد پاييزی در حاليکه باد پنجره ها رو بهم ميکوفت و من سخت مريض بودم و   سرفه های لاينقطع امان ام را بريده بود   در اين فکر که فردا همين وقتا آخرين برگ پاييزيه درخت که بيفته زمين ، برای مدت طولانی خواهم مرد.....تمام ناخن هايم را جويدم دقيقا يکی بعد از ديگری .....من يه پاريکار ميخوام

اصلا مهم نيست تمام نوشته های بالا دری وريه محضه حالم بده ....يه هفته است حالم بده به خاطر يه دليل کاملا معقول واين باعث شده مدام گيج بخورم وسط خيابون ....نفسی می آيد وميرود ....وای به روزی که بيايد و همان طور بماند..........

 

  
نویسنده : anima t ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٢


 

اآه! يه جور نوستالژی خوشايندی دارم ..........

خوب دلم ميخواست راجع به اون آدما بگم....نميدونم اين روزا خيلی آرومم و ميدونم دقيقا يکی از دلايلش همون هان به همين سادگی اونا جدا واسم هستن! معمولا آدمهای زيادی دورو ورم وجود ندارن که بتونم بشمرمشون يعنی خيلی زياد آدمها رو درز ميگيرم انگار نيستن از کنارشون بغلشون حتی وسطشون رد ميشم اين ناديده گرفتن تعمدی نيست عادت کردم ...ميدونيد همه چی در مورد اونا سر جاشه دقيقا همه چی انگار اونا خدا و خرما و هزار تا چيز ديگه از اين دست رو با هم دارن ،در زندگی معمولا آدمها رو دوست نداشتم در حقيقت احساسی بهشون نداشتم در همون حد غليان احساسات وقتی يه آهنگ ناسيوناليستی گوش ميدی و يهو دلت هری ميريزه پايين نه به خاطر آدمهای دورو ورت فقط يه جور در رفتن احساسات تو ئه نسبت به واژه ها و انتزاع کلمه ای  مردم.......ولی وای خدای من اينها دوست داشتنی اند از هر طرف که بچرخی دوست داشتنی اند به تک تک شون فکر کردم .....جالبه که دوست دارم  هر روز ببينمشون بعد بشينم فکر کنم چطور ميشه اينهمه آرامش رو حتی ظاهری داشته باشی .....نميدونم بهتره اينو نيمه کاره بزارم  بايد دوتا گزارش بنويسم و دلم ميخواد تموم شون کنم

ميترسم! اونها انگار دقيقا ميدونن کجان و اين ترسناکه من هميشه رفتم تا بفهمم که کجا وايسادم هنوزم دارم چرخ ميزنم منتها هنوزم گيجم کاش ميشد مث اونا مطمئن بود حتی به يه چيز .....اين بی انصافيه که نتونی به هيچی مطمئن باشی که يه وجب جای صاف نباشه که پاتو محکم بزاری روش و مطمئن باشی پرت ات نميکنه زمين ،اونا يه عالمه جای محکم دارن گمونم...  دلم ميخواد باهاشون همراهی کنم دلم ميخواد روزه ميگرفتم تا يه افطاری باهاشون روزه مو وا کنم نميدونين چه مزه ای داره دم افطار بپری تو آشپزخونه سماور رو روشن کنی تا يه چای خوشرنگ دم کنی که ميز رو آماده کنی تا همه با هم افطار کنيد ، خوشم ميياد  وقتی تقسيم وظايفشون رو ميبينم بدون اينکه کسی چيزی بگه مردها ميرن افطاری رو بيارن!!!! زنها هم ميرن تو آشپزخونه بساط رو پهن کنن!! آی حال ميده اونقدر برام جالب بود که خودم هم حسابی درگير اين بازی شدم راستش اولها فکر ميکردم بازيه ! يعنی باور نميکردم دقيقا اينطور ميشه زندگی کرد منتها بعد قاطی کردم من واقعی ام يا اونا؟؟ اونقدر فرق داريم که مطمئنم جا فقط واسه يکی مون هست ،نميدونم تا حالا چه غلطی ميکردم؟ واقعا چه جور زندگی رو تجربه کردم؟؟ تموم اين سالها فقط الکی مبارزه کردم عين يه احمق با هرچی جلوم رسيد مچ انداختم ناگار فقط نفس مبارزه خوشحالم ميکرد و نگران نتيجه اش نبودم ، خوب هيچی اخرش هيچ نصيبی نبردم من اصلا زندگی نکردم نميدونم گيجم ميکنن نميفهمم من چی کردم در طول اينهمه سالی که اونا ايمان آوردن راه رفتن کار کردن ازدواج کردن عاشق شدن و اسم برای بچه هاشون انتخاب کردن نميفهمم من فقط درگير شدم ، با هرچی که بود زدم زير کون همه چی هرچی رو که وجود داشت نفی کردم به خيال اونکه بعدا چيز بهتری از پس اين خاکستر بر ميياد.... از پس اون خاکستر من خر بيرون اومدم ، ايمانی اگر بود نفی کردم تا ايمانی ديگرگونه بيافرينم!!!! که حتی خودم هم نميدونستم چيه و چه شکليه عشقی اگر پا گرفت گفتم از هر چيز عرفی و سنتی و ديفالت وارش بدم ميياد....گفتم دوست داشتنی ديگر رو بايد تجربه کرد واقعی اش رو دست نخوردش رو.... هر چه بود واقعی نبود! اين پيش فرضم بود ، و لابد هرچه کشف ميکردم بعد از اين حقيقی مينمود.....حالا که نگاه ميکنم نه ايمانی آفريدم نه عشقی يافتم نه شهودی کردم همينه اينهارو که ميبينم شک ميکنم به تمام زندگيم .....نه اينکه بخوام عوض اش کنم ،نه من از جنس اونا نيستم نميتونم چيزی برای به دست آوردن يا از دست دادن داشته باشم ، چيزی که اونها دارن .....جالبه اونجا  هيچکی اشاره مستقيم بهت نميکنه اصلا احساس نميکنی يه وجود مستقلی که کلی نگاه ميتونه مشخصا به تو بر گرده همه انگار با همديگه درهم قاطی هستن ميدونيد دلم واسه اين همه چيزای قديمی تنگ شده اعتراف ميکنم گيج شدم ميدونم ديگه نميشه برگشت من چيزايی رو پشت سرم جا گذاشتم که هزار بار از خراب کردن پل ها بدتر بوده ....برای اونا هنوز چيزای زيادی وجود داره ،تصورش رو کن کلی آرمان تعهد اعتقاد ايمان و خلاصه نگرانی نسبت به هر چی که ممنکه از جای خودش پا شه وجود داره،نگرانی که واسه تو هيچ وقت پيش نميياد چون برات مفهومی ديگه وجود نداره  حبل المتينی سراغ نداری بش چنگ بزنی تازه اگرم باشه چنگی در کار نيست وقتی قراره چيزی باشه چنگی وجود داره وقتی تو حتی فکر آويختن هم نيستی چنگ کدوم خريه.....يه دور باطل ،هی...اونا فعل هاشون استواريهاشون و نگاه هاشون از من بيشتره ،دوست داشتنی اند از همون جهت که نميشه شبيهشون بود وای توضيح دادن اش سخته نميتونم بگم دلم واسه اون وقتا که مشتم رو واسه چيزی جمع ميکردم تنگ شده...

هی شماااا .....من بدجوری وصله ناجور شمام ...منتها اين باهم بودنه شادم ميکنه شما خود خود خود نوستالژی اين.....

هی شما بهترين و عجيب ترين  همکارهايی هستين که در طول زندگيم داشتم ......

نميدونم چرا اينقدر مطلق ميبينمتون اصلا نميتونم تصور متناقضی داشته باشم از شما

پ.ن

يه ضرب العجل دادم و بابت اش خيلی خوشحالم ديگه بسمه خسته شدم از اين دربه دری، ميخوام تکليفمو با خودم يکسره کنم احمقانه است ولی دلم ميخواد بشينم ترجمه ها مقاله ها گزارش هامو بنويسم و به هيچ کوفت ديگه ای رو ندم ....

.....خوب من تا يکسال ديگه قراره صاحب خونه بشم!!!! ااين جدا محشره از همين الان تو فکر اثباب اثاثيه ام! دو حالت داره يا با تو زندگی ميکنم يا تو.....واقعا فرقی نداره داره؟ مطمئن نيستم ....اون خونه هه خوبه که گمونم به هردوتاتون  ترجيح اش ميدم.... ماکياولی فکر ميکرد يه روز من از قاعده اش بر ضد همجنسانش استفاده کنم؟ من زن ام يه زن معمولی دلم يه خونه ميخواد با يه عالمه گليم و گبه مال بختياريها ...و يه سماور گنده و کلی استکان کمر باريک دور طلايی ناصرالدين شاهی..... نميدونم الان که داشتم اينارو ميگفتم شک کردم شايدم دلم يه چيز ديگه بخواد....يکمی انتلکتوئلی تر تو مايه های ميز تحريرو پرينتر و وبلاگ و روزنامه و معشوق ی روووشنفکر که کلاه اوليورتوييستی سرش ميزاره نقاشی ميکنه پیپ ميکشه و دودشو با حالتی رويايی پخش ميکنه تو صورت من! معمولاهم بلند بلند صحبت ميکنه تا مبادا مخاطب بالقوه ای باشه و از دست اش بده    شبها هم عين دريدا و دوست مو طلايی اش با هم ميخوابيم  ومن  تو خواب تو اوج بحث آقامون در  کافه ای متفاوت به مرد روبروييم چشمک ميزنم تا با از بين بردم مفهوم مطلق خيانت در نسبی کردن امور صاحب سبک باشم.........

  
نویسنده : anima t ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٢


 

خوبه اينجا هم ساده و با احتياط حذف ميشی همون قدر ماهرانه که بيرون فرقی نداره واقعی و مجازی اش در عمل همون فراموشيه هميشگيه...

دست مريزاد

مساله اين نيست که امروز چهارمين روزيه که احساس تنهايی ميکنم مساله اينه که الکی خودمو گرم ميکنم تا کاری واسه از بين بردن اش پيدا کنم قبلا ها صبورانه منتظرش بودم و کلی حال ميکردم حالا دارم کم کم خرفت ميشم....

عجب خوبه ها من گمونم  دارم کم کم جزو خانواده دکتر ارنست ميشم با اين سوسولها چی ميگن ....انزوا طلبی ..

مصب ات رو شکر .....لاکردار ..آ...آ.... اومده وسط حلقوم مون ول نميکنه....ببين آآآآآ...... اومده وسط، بد مصب قرو قميش ميياد واسه ما... هر زوری زديم نشد اين زر وزوره ما تموم شه

از مظاهر اسکاروايلدی من اينه که هميشه با خودم حال ميکنم حتی وقتی حالم به سمت گه ميل ميکنه

راستی من اين روزها با يه آدمهايی مينشينم ميخندم ميخورم  و حرف ميزنم که عجيب ترين آدمهای روی کره زمين هستند بايد مفصلا در بارشون بگم وگرنه خفه ميشم

  
نویسنده : anima t ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢


 

برای آخرين بار می گم آپديت می کنی يا آپديت کنم ؟

سارا

  
نویسنده : anima t ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٢


 

گزيده ای از كتاب ” نصايح“  تأليف حضرت آيت الله مشكينی رياست محترم مجلس خبرگان رهبری و ترجمه ء آيت الله جنتی امام جمعه ء موقت تهران و عضو برجسته ء شورای نگهبان قانون اساسي

 

 جمعه ۲۱ شهريور ۱۳۸۲ – ۱۲ سپتامبر ۲۰۰۳

”زنان وفا ندارند، اخلاق پست دارند، شايسته شان ناشايسته است و ناشايسته شان رسوا مگر افراد نادري كه در پناه خدا از پليدی ها مصون اند. كاری كه به آنان واگذاری ضايع گردانند، سری كه به آن ها بسپری فاش كنند، ناچار در زندگی با ايشان اظهار دوستی كن اما دل به آن ها نبند، رفيق سرشان پندار، همه ء اختيارات  و اسرارت را به آنان وامگذار كه امروز دوست اند و فردا دشمن.“

( صفحه ء ١۴٢ كتاب النصايح)

  

نحسی در سه چيز است:  زن، چهار پا و خانه.  نحسی زن به سنگينی مهر و ناسازگاری با شنوهر است، نحسی حيوان به چموشی و سواری ندادن است، نحسی خانه به تنگی و بدی همسايه و زيادی عيب آن است.

( صفحه ء ١۴٣)

 

هر كه ايمان به خدا و روز جزا دارد اجازه نمی دهد زنش به حمام برود (حمام های مخصوصی كه موجب فساد اخلاق می شود).

( صفحه ء ١٣۵)

 

سه دسته را اگر نيازاری آزارت كنند: زنان، نوكران، فرومايگان. ( زيرا اينها در معاشرت روش معتدلی ندارند كه حفظ حقوق ديگران كنند، اينان كسی را مانند كه به قصد زدن و كشتن حمله كنند، طرف مقابل مجبور است بزند و بكشد يا بخورد و كشته شود).

( صفحه ء ١٣١)

 

زن از سه راه حلال می شود: عقد دائم، عقد منقطع ( صيغه) و بردگی ( كنيزي).

(صفحه ء ١٣٨ )

 

بهترين صفات زنان بدترين صفات مردان است، يعني: كبر، و ترس، و بخل ( كه اين صفات در زن مايه ء حفظ عفت و نگهداری مال شوهر است، و در مرد موجب بدبختی و عقب افتادگی است).

( صفحه ء ١۴٢)

 

آيت الله مشكينی رئيس مجلس خبرگان است. مجلس خبرگان می تواند رهبر يعنی ولی فقيه را خلع كند.

آيت الله جنتی امام جمعه ء تهران و عضو شورای نگهبان است. 

چاپ هفدهم اين كتاب نفيس در تيراژ ۵٠٠٠ نسخه  توسط دفتر نشر الهادی به قيمت ١۴٠٠ تومان در سال ١٣۷۷ در قم منتشر شده است.   

 .... من اين اراجيف بالا رو سعی ميکنم آويزه گوشم کنم ..... نميدونم از کدوم سايتی ورش داشتم منتها مهم نفس شريف عمل منه که تونستم واسه روشن شدن راه پيش روی خودم و همجنسام کاری کنم..درود بر روان پاکی که ميتونه بدون هيچ واهمه ای از من اينها رو در موردم در تيراژ وسيع چاپ و پخش کنه ....اين جامعه زنان که ميگن کو؟ کجاست؟ جنبش خودجوش زنان هم زری مث بقيه زرها....وقتی يارو به اين راحتی خشتکمون رو سرمون ميکشه صدای کسی هم در نميياد احمقانه است از تحولات فمينيسم تو جامعه فرا صنعتی زر زدن، وقتی <محمد قوچانی> تو سرمقاله شرق ميگه:اينک کسی در جمهوری  اسلامی افغانستان  نه برقع که روسرس هم به جبر بر سر زنان نميکند< چه لطفی است در حق زنان ! به اجبار ميگذارند به دموکراسی بر ميدارند اين وسط طايفه نسوان هم شبيه همان قاطر ميمانند هر باری بگذاری سالم پست ميدهند دست مريزاد> اما افغان ها همچنان محجبه ترين زنان جهان را دارند !!!! <اين جناب قوچانی نميتوانند جلوی خودشان را بگيرند حتما مجبورند حجاب برتر را معرفی کنند مثل مامان گرامی من وقتی کوچک بودم ميگفت هر کدوم رو دوست داری بخر...ولی من که ميشناسمت تو دختر گل منی معلومه که اون يکی رو ور ميداری نه؟ ....اين همان اختياری است که امثال قوچانی لطف ميکنند با گشاده دستی در طبق ما ميگذارند >ايشان در ادامه ميفرمايند: تا بدانجا که وزير زنان  افغانستان بر ويدا صمد زی آن دختر عريان!!! افغان نهيب ميزند که اين زن نماد زن افغان نيست!!!

....خوب اين نهايت لطفی است که دوستان اصلاح طلب در حق زنان مملکتشان روا ميدارند...ويدا صمد زی احتمالا همان  زنی است که ميخواهد دختر شايسته سال چه ميدانم ماه يا هفته شود.... جناب قوچانی سريع بی معطلی آب پاکی را بر دستشان ميريزند ...دختر عريان!!! عريان بدجوری مطلق است انگار يارو همين طوری لخت و عور جلويت لم داده ..... بعد گمان نميکنم بشود در حق اين دختر گيرم که با مايو قری هم داده باشد ، اينطور با کلمات ذهن جامعه ای که به سرعت قبای فاحشگی تن ات ميکند سخن گفت ، آن دختر عريان!!! هر بار ميخوانم بيشتر غيض ام ميگيرد ..... در اين سرزمين هر جای بدن ات که بيرون بماند  انگار ملک جامعه مردانی است که تاب ديدن سرزمين بالقوه شان را در ديدگان ديگری ندارند همين است برهنگی چه يه وجب چه صد وجب مذموم است ...و زود هم شروع ميکنند غيرت ماها را بر انگيختن که اين سواستفاده از زيبايی  و زنانگی شمااست که جبر فرهنگ جنسی غرب است....بگذرم حوصله ندارم زر بيخود بزنم اصلا اين قوچانی هم خوب گفته..... تقصير خودمان است هر چه بر ما ميرود الاق های خوبی هستيم....

  
نویسنده : anima t ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢


 

راستش احساس بدی از  اون دری وريهای پايين دارم يه جورايی مث احساس روز تکليف بود که....بهرحال همين طوری بود

  
نویسنده : anima t ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٢


 

من نميتونم بنويسم دستم انگار شکسته يا مخم تاب ور داشته نميتونم بنويسم ...نکنه اينجا هم بايد مثل دنيای واقعی تاوان حماقت هامو بدم؟ اصلا من يه بيشعوريم که عرضه  آپ تو ديت کردن ندارم اين تنها راهيه که ميتونه جواب بده گمونم ....به رازی که از من روييده  باشد شبيه مشو سر به مهر ميشوی....ميگم دلم ميخواد بيام مث قديما آدم حسابی وار چيز بنويسم ،منتها نميشه باور کنيد يا نه در اصل قضيه تغييری اتفاق نمی افته نميشه......کاش ميشد يه وری بزنم اون وقت حداقل واسه خودم معلوم ميشد دست از پفيوز بازی برداشتم.....هی

ساغر جدی نميشه به روز کرد گيس بريده شوخی که ندارم رفيق......

اين پيتون هم خيلی ماهه خوشم ميياد دری وری ميگه بعضيا بعضی کارها رو خوب انجام ميدن مثلا همين پيتون خودمون ....

کوزه جون دلم برات ريز شده..... اون سارای پفيوز.....ببين منم خبری از امير ندارم بهم زنگ نزده و اين نشانه خوبيه خيلی خوب يعنی به احتمال قريب به يقين داره می ميره يا مرده روحش شاد که روح مارو شاد کرد...... درضمن تو هر وقت کارم داری زنگ ميزنی؟ اينم از دنيای غدار رفقا هم حواسشون جمع شده دودوتا چار تا ميکنن! اينو از عصبانيت گفتم .... عمق کوچولوی ناز دوست داشتنی با اون همه انرژی من حتما بايد يه بار در موردت بنويسم رفيق.....

 

  
نویسنده : anima t ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٢


 

 

گمونم ميکنم ور افتادن فئوداليته خدمت موثري  در پيشرفت هاي روز افزون جامعه  نسوان بوده،......نه نمي تونم بقيه اش رو بنويسم گمونم مي خوام ور افتادن اش رو با تناسب اندام نسوان و رشد روزافزون فشن گري!! بنويسم منتها حالم يه جوريه نه از اون حالهاي خوب از اون حالهاي بد هم نيست ، اصلا انگار نيست ...  نميتونم به چيزي فکر کنم حالا يا ازشدت خوشيه يا از شدت بيخوابي اين چند روزه اونقدر هم تو اين دو سه روز پاتيل پاتيل چاي خوردم که به در و ديوار ميخورم .... آنيما کارت تمومه ،

پ.ن۱

بلد نبود ببوسه يعني نميتونست چم وخم نداشت کلا صاف بود صاف صاف... بی هيچ ظرافتی طوريکه با هيچ لطايف الحيلی نميشد زنندگيی حريص اون دهان  رو تحمل کرد گمون ميکرد با جسميت بيشتر بخشيدن بهش خوشايندتر ميشه واسه همينم  زبون اش رو مي چپوند تو حلق ات اونقدر که فکر ميکردي الان خفه ميشي بعد سعي ميکردي به يه چيز چندش آور فکر کني تا اين نفرت کامل بشه بی نقص يه شاهکار ويران کننده برای   تمايلات من  فکر ميکردی به اون خشم و هياهوي فاکنر يا  چه ميدونم يه کوفتي شبيه نمايشنامه هاي بيضايي که تا مغز استخون استور و قاطع اند ،نمي توني سوارشون شي همه چي رو از زير پات ميکشن...دل ا م بهم ميخورد.......

پ.ن  ۲

هي ! شلخته خوبي؟

پ.ن  ۳

دخترک باز هم مرد

حالا بخند

هر هر...

دخترک در خانه تو مرد....

پ.ن ۴

يه زماني فکر ميکردم شعر حوصله مي خواد  تحمل تو حوصله مي خواد  باکرگي هم حوصله ميخواد حالا احساس ميکنم بلاگ نوشتن هم حوصله ميخواد ... سوزش چشم هام غير قابل تحمل ميشد ،ميدويدم به سمت آشپزخانه در يخچال رو که باز ميکردم همون جايي که ميدونم، يه تک تک بود  ، هميشه بهترين راهی بود که مي تونستم به مددش با غم هام کنار بيام، مادر (نل) مرده بعد از يکسال استرس و گريه بايد به اين نتيجه ميرسيدم! گريه ام شدت ميگيره .... تک تک ، اشک هام که نشسته روصورتم و يه نوار باريک آبي  که از شدت گريه از گوشه دهنم سرازير شده مزه شکلاتي اش رو بد کرده ،اون وقتها تک تک ها مثل  حالا نبود  بي رمق و لا جون و با يه عالمه ويفر و يه رويه شکلاتي نازک اون وقتا وقتي تک تک ميخوردي مطمئن بودي چيزيه از جنس کاکائو، آدمهاي سياهي که تنها صفت بارزشون سياهي  غليظ شون بود رو تصور ميکردي، در حاليکه دارن کاکائوها رو از درخت ها مي چينند ..... آدمهاي ديگه ای هم  که فقط يه لب کلفت قهوه اي داشتن اونا رو تو زرورق هاي تک تک مي پيچيدند  و بعد هم يه کاميون مي آوردشون  تعاوني شهر ما...... مادر نل بر نميگرده ، و من نميدونم سالها بعد چقدر بيزارم از تفسيرهای مارکسيستی از تبليغات.....

پ.ن ۵

چرا ميخواهيد وصل ام کنيد به آدمهايي که نميشناسم ،که نديدم که فقط صداهاشون مونده تا نماز ببرم....به اونايي که بودن و حالا نيستن منتها اينقدر بد شانس بودن که همه شون نرفتن يه چيزايي ازشون مونده .....صداي ضبط شدشون، شعور متعالي شون، معشوقه پرحرف شون، ضريح طلايي شون ، نوشته هاي چاپ پونزدهمي شون.... و يه خروار جزئيات ديگه.... اونا اونقدر باهوش نبودن که دامن شون رو درست و حسابي برچينند و بروند .....حالا من مجبورم بشم دنباله اونا...که افتخار کنم به تمام جزييات تمام نشدني شون از راه رفتن و اخ و تف کردن صبحگاهي تا همسر و توله داري و مطالعات دهن پرکن و خوبي هاي فراوونشون..نمي خوام من طاقت اش رو ندارم نميخوام دنباله داشته باشم نميخوام وصل ام کنيد به اين کوله بار حريصي که هيچ وقت هم پر نميشه که توش پر از آدمهاي مثال زدنيه ،که ميخوان به زور دگنک اسوه ات بشن معلمت بشن نمونه ات بشن هدف ات شن الگو ت بشن نمونه متعالي ات بشن کمال ات باشن ... نميخوام من همين جوري با قدمهاي پفيوز وارم به سمت جاودانگي ميرم....به خدا من بلدش نيستم آدمش نيستم ميخوام بي دنباله باشم ....کسي رو پشت سرم نکشم از اين همه آدم خوب دورو ورم که مثال زدني بودن شون رو هي به رخم ميکشن بدم ميياد.....

پ.ن ۶

حالا مگر زنانگي هنوز آنقدر طرفدار دارد که پا پيش گذارم؟

پ.ن  ۷

يه خنده ريز نخودي ميکنم، سرم رو ميگيرم بالا، شونه هام رو تو هوا با بي تفاوتي بالا ميندازم... .. و آروز ميکنم يه دوست خوب باشه که باهاش دست بدم...
 پ.ن ۸

کلام تو هيچ گاه در جان من ننشست.... هر چه بود تلاش بی حوصله طوطی واری بود

  
نویسنده : anima t ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢


 

راه به من ختم نمی شود

از تو بعيد نيست،

کوتاه ام کنی

جايی ،

جا گذاری ام تا بروی آن طرف تر

برای خودت قصه ببافی که روزها می آيند و

تو در اندوه سنگی خانه ات سردرگمی.....

شمشيرت را از رو بسته ای؟

حالا که من تو را شعر کرده ام

چه بگويم

از شمشير تو

يا شعرهای نبافته ام؟

طبع من از بغل پای تو رد ميشود

تو هم ميخندی

ميدانی خنده هم يعنی،

زنی را در انتهای کوچه ديد زدن.....

 پ.ن

 راستش دلم ميخواد يه متن طولانی بزارم اينجا يه روزی از روزهای يادداشتهای نوشته ام که اين روزها همه جا با خودم ميبرم منتها حالا نميشه که هولم و يه سقف نيمه کاره از کارهای تمام نشده روی سرم آوار شده.... امروز استاد گرامی بد جور چپ چپ بهم نگاه کرد.. راستش بايد هفته ديگه يه مقاله ترجمه کنم تحويل بدم کلی اين روزها تو کتابخانه علافم.....  راستش بالاخره يه موضوع محشر تو يکی از ژورنال ها پيدا کردم و اگه سرم بره بايد همين رو کار کنم منتها بدجور استاد حالم رو گرفت... عنوان مقاله ام اينه:gender gaps in puplic opinion about lesbians and gey men.....نفهميدم کلی يه وری نگام کرد انگار که من از اون ملعون هايی ام که اصلا نميفهمم ما الان داريم در بدبختی و بحران اقتصادی و دری وری های خاتمی و خزعبلات جهان سومی و نوبل عبادی و يه وری مملکت زندگی ميکنيم اون وقت من مث يه رووو شنفکر پفيووووز رفتم اين موضوع رو ورداشتم .... خب من با پررويی گفتم قصد ندارم آدم مفيدی واسه جامعه ام باشم يا دردی رو دوا کنم مث همه! من يه عنصر لاقيدم و آيا اينا کافيه واسه حق داشتن انتخاب اين موضوع؟؟ 

 

  
نویسنده : anima t ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٢


 

اگر ماه می خنديد شبيه تو می شد

تو هم همان تاثيری را می بخشی

که چيزی زيبا و ويرانگر

هر دوی شما خوب نور را به عاريه می گيريد

دهان گردش ، غصه دار اين دنياست،مال تو  بی تفاوت است

اولين شگردت سنگ کردن همه چيز است

در آرامگاهی بيدار ميشوم، تو اينجايی

با انگشتان ات ضرب ميگيری  بر ميز مرمرين، در پی سيگار

مثل زنی کينه توز اما نه چندان عصبی

و می ميری برای گفتن چيزی که پاسخی نداشته باشد

ماه هم اطرافيانش را آزار ميدهد

اما هنگام روز ، مضحک است

نا خرسندی تو از ديگر سو

با نامه ای به آرامش مطلوب ميرسد

سفيد و خالی ،اما مثل مونوکسيد کربن فراگير

هيچ روزی با اخبار تو برايم امن نيست

در آفريقا هم که قدم بزنی ، به من فکر می کنی

سيلويا پلات ـ ترجمه وحشتناک پگاه احمدی

  
نویسنده : anima t ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٢


 

الان رسيدم خونه .. نميدونم چرا يه جور دلتنگی چنگ اندخته به گلوم ،بی حيا!

امروز روز خوبی بود حتی ميتونم بی معطلی بگم خيلی خوب ..... اين واقعيت کم کم خوب داره منو تو خودش حل ميکنه خيلی آرام شدم الان تنهام از اون نعمتهايی که با شوورهايی که خداوند تبارک تعالی در بهشت وعده داده کاملا برابری ميکنه!!

هيچ وقت فکر نميکردم يه روز برم يه شرکت و برای ايزو دادن يا ندادن بهش جرو بحث کنم! يا اينکه با مديرعامل اش طوری حرف بزنم که ازم حساب ببره! کلی حال کردم اينقدر تحويلم گرفتن... اينو از صدقه سريه بابا دارم هميشه نفرت انگيزترين کار زندگی واسم اين بود که از شهرت و معروفيت اش تو زمينه کاری اش استفاده کنم، کاری که الان دقيقا دارم ميکنم البته به اجبار خودش.... متنفرم از اينکه اون مرتيکه ۹۰ ساله اون طور جلوم خم و راست بشه ،وقتی من از شرمندگی عرق ميريزم اونم به خاطر بابا ..... بهرحال قبول کردم آزمايشی تو دوره های مديريت کيفيت شرکت کنم بعدش هم برم کارشناس ايزو شم!! مملکتی که اينقدر بی درو پيکر واسه لای جرز ديوار خوبه حالا هم پروژه بعدی ام لابد اينه که سر يه مدير عامل کچل رو شيره بمالم تا باهام گيليلی لی کنه<عروسی> و خلاصه خوشبختی سيندرلايی ما چشم دختر خاله و عمه و شوور عمه رو کور کنه ه..ه...ه

چقدر لورنا مک کنت می چسبه دارم هی نوار رو از اول به آخر از آخر به اول گوش ميدم با يه ليوان چای خوشرنگی که بابا از هند آورده ..... عجب کوفتی یه

دلم ميخواد همين طور اراجيف ببافم از روزهام که ميگذره ....کلاس های ارشد که هنوز نرفتم سرش بتمرگم  ....کون گشادی های مفرط ام ، ول گشتن هام تو خيابونا چای خوردن ها ،کوه رفتن ها ...داد زدن هام اون کتابهای کوفتی خوندن هام عر عر کردن هام سه تار زدن هام و شب زير لحاف های های  کردن هام......نوشتن خيلی حس خوبی بهم ميده فرقی نميکنه نوشتن از چی.... روده درازی هم حال خودشو داره .......

امروز بعد از يک سال و خرده ای رفتم خانه هنرمندان ....يه زمانی اونجا پاتوقم بود البته غير از پنج شنبه ها که اونقدر شلوغ بود که عق ام ميگرفت..... منتها بعدش ديگه نتونستم برم  ، کسی که اون وقت دلم نمی خواست  ديگه هرگز ببينمش ميدونست ميرم اونجا ،الاق < با قاف>

شرکت اش همون نزديکی یا بود و هر شب پا ميشد می يومد اونجا ببينتم <بد سليقگی شاخ ودم نداره > يه شب اتفاقی ديدمش... داشتم قالب تهی می کردم تازه همه چی رو فراموش کرده بودم ،هم من هم اون که ادعا ميکرد فراموش نکرده / با دو تا از دوستام رفته بوديم اونجا ...هرو کر ميکرديم و کلی من شلخته بودم همون جور که هميشه دوست داشتم  <<همون چيزی که ازش متنفر بودی و هميشه ميخواستی واست ژست زن های پا به ماه رو در بيارم>>

همون طور که از زور خنده تا حلق ام هم ديده ميشد مات ام برد ...يه صدايی که  از پشت سرم گفت خانم فلانی.....

برگشتم ،نميدونم چرا ازت ميترسيدم حتی اون وقت که ديگه همه چی تموم شده بود حتی اون عشق لعنتی ما بهم که هيچوقت به خاطرش راحتم نزاشتی......

مثل هميشه انگار که از وسط  ژورنال های لباس دراومده باشی عين مانکن ها صاف اتو کشيده،  با اون وقار حال بهم زن ات ... نفهميدم چطور بهت لبخند زدم دستم رو به زور از دست ات بيرون کشيدم و تقريبا فرار کردم .

امشب بعد از يک سال و نيم دوباره برگشتم خانه هنرمندان ،تو ديگه نبودی ....... ديگه به خاطر رها کردن ات عذاب وجدان ندارم ديگه به حرف هات فکر نميکنم به خودخواهی که متهم ام ميکردی...... نميدونم چرا چند روزه من مدام دارم خاطره هام رو جلوی چشمم ميبينم ! کلی موندم امشب تو خانه هنر مندان يه خاطره قديمی رو ديدم!!! بازم کلی لعنت فرستادم که چرا اين نوستالژی گذشته دست از سرم بر نميداره ...يه هفته است دنيا شده قد عدس.....هرجا ميرم يه خاطره پيدا ميشه ..... تقصير اين نواره است خرم کرده نشستم عين اين ر.اعتمادی قصه تعريف ميکنم مايه شرمساريه.....

پ.ن

دوستت ندارم ....بايد بيایی... بخندی .... دوستت دارم منتها حالا نه..... دست بدهيم با هم،شايد اون وقت چاره ای بشه برای سرد مزاجی....

(توما) فکر ميکرد استعاره چيز خطرناکيه خيلی خطرناک ،از اون چيزايی که نميشه باهاشون شوخی کرد....فکر ميکرد عشق از يه استعاره می تونه به وجود بياد و دقيقا همينه، اصلا واسه همينه اون آدمه هنوز ميتونه حواس ام رو به سمت خودش تحريک کنه چون  با استعاره ها شوخی کردم خيلی جدی هم اين کارو کردم منتها فکر نميکردم اينطور بشه توما راست ميگفت استعاره چيز خطرناکی بود که حالا مجبورم اين خاطره ها رو دنبال خودم داشته باشم اونم من که هيچ دنباله ای رو بر نمی تابم هميشه هم فکر کردم اين بی دنبالگی مطبوعه.. وحالا گذر گاه به گاه اين استعاره های نيمه و ناقص خوابم را کمی فقط کمی آشفته ميکند ....حالا خوبه من هيچی اين دنياهه به يه ورم هم نيست

پ.ن۲

wow...... اين <<چهره مرد هنرمند در جوانی>> تموم نميشه از دست جويس دق کردم، يکی ميگفت واسه اينه که زنی شعورت نميرسه ،حق داره خداوکيلی با قضاو قدر که نميشه شوخی کرد

 

  
نویسنده : anima t ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢


 

خب قراره يه ميتينگ برگزار بشه برای افسانه نوروزی همون خانومه که اين همه دردسر واسه خودش و ما درست کرد .....خوب آخه آدم حسابی تو که از خارج نيومده بودی که بگم راه و چاه دست ات نبوده...... همين جا مث هممون تو اين خاک و خل ، پيازداغ و بوی جوراب پدرو بعد هم شوورت بزرگ شدی ،قد کشيدی ..... می گذاشتی يارو کارشو کنه..... چيز غريبی که نبود بابا ....همه چی تو اين مملکت ميگه طبيعيه اين نياز طبيعيه مرده ، الاق ! همه ميگن مرد نميتونه زود تحريک ميشه ،تقصير خودته چشم سفيدی کردی لابد، رفتی جلوی مرده راه رفتی پرو پاچه ات رو ديده حالی به حالی شده

 آخه زن تو که خوب ميدونستی اينجا سرزمينيه که يا بايد فاحشه خوبی باشی يا آشپز خوبی ،گيرم که يکی دوبار نقش هات قاطی پاتی بشه، مهمه؟؟؟ می ارزيد به اين همه مصيبت؟

 يه جوری رفتار کردی انگار اينجا اروپا است که  نشستی تو يه کافه رووشنفکری سيگار دود ميکنی و اجازه نميدی کسی چپ به اون ساق پاهای پيدا از زير دامنت نگاه کنه .... الاق  آخه اينجا فرانسه است که تو از خودت دفاع ميکنی؟؟؟

اينجا سرزمينيه که توش بايد حجاب کامل داشته باشی ميدونی وقتی حيات  يه سرزمين به پوشيدگی یه تن تو بند شده،  يعنی چی؟ يعنی هر مردی حداقل يه بار لخت تصورت کرده ......که تو بالقوه امکان همخوابگی رو براشون داشتی..... خوب الاق تو اين شرايط تو انتظار نداری يکی يه جای اين زمان بايد دست درازی کنه به دامن تو؟؟؟

اون وقت تو از خودت دفاع کردی؟؟ روت شد؟؟؟ عين اين خارجيهای حقوق بشر زده در دفاع از خودت زدی مرتيکه بدبخت رو کشتی اونم به خاطر اينکه می خواست باهات بخوابه ،

 نمی فهمم پيش خودت چه فکری کردی ، اينجا تو اين سرزمين بدون اينکه آب تو دهن دخترا تکون بخوره می فرستنشون دبی ! خونه عفاف می ياد رو کاغذها که بشه قانون ، تا مردهايی که حوصله شون از ونگ ونگ توله هاشون و عر عر زن پا به ماهشون سر رفته به جای پای بساط نشستن برن پولشون رو بدن با عفيفه ها بخوابن .....اون وقت تو اون مردک رو کشتی اونم با همچنين شرايطی؟ حقا ناقص العقلی زنها بديهيه .........فکر کردی کسی واسه اين عمل درک ات ميکنه؟ ميدونی همسايه پايينی مون چی ميگفت؟ ميگفت بيچاره مردک !!!! خوب زن ، اون بدبخت بچه داشته ديگه چرا کشتی اش؟؟؟ !!!!!!!

می بينی اون حتا به اين فکر نکردکه همون مردک می خواسته بهت تجاوز کنه، فکر نکرد به وحشتناکيه اون لحظه ..... و به اينکه تو می تونستی حق داشته باشی در کشنش  اون يه زنه مثل هممون  و ميبينی چطور در مورد خودمون قضاوت ميکنه؟؟؟

اون به   غريزه اش عمل کرد اينجا تو اين سرزمين ميشه بر اساس پايين تنه خوابيد قانون  هوای پايين تنه و داره البته در مورد يعنی حساب کنی ببينی چقدر ميکشی بعد سوا کنی.... از يکی تا چهارتا زن دائم از اون ورش هم تا دلت بخواد موقت ...اون وقت تو اومدی کلی وقت حروم کردی اون يارو رو به درک واصل کنی ؟ نمی فهمم ، ببين مسئله اينه که ما زنيم واسه همين هرجا و هر لحظه بايد آماده باشی.... چون ممکنه شرايط تجاوز رو خودت فراهم کنی ، مثلن  بخندی يا دندونات معلوم بشه  و اقاهه بدبخت فکر کنه يعنی تو مايلی بهت تجاوز کنه يا چه ميدونم بری حموم يارو گمون کنه ميخوای بهش حال بيشتری بدی بهرحال اينجا سرزمينيه که نبايد توش عيش مردی رو منغص کنی فهميدی؟؟ اونم وقتی قانون اينجا حسن و پايه روابط رو بر اساس کيف پايين تنه ای مردها مان تعيين کرده ......

۲۳ مهر قراره واسه بی ملاحضگيت در شرايط دور هم جمع بشيم ........

پ.ن

غمگينم .... گمونم بهترين کاری که ميشد کرد همين ميتينگ اميدوارم مجوز بهش داده شه.....بدتر از همه اين دلواپسيه نکنه کسی نياد؟ اون قدر که انتظارش رو دارم؟

  
نویسنده : anima t ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٢